تبليغاتX
Cannibal
Cannibal

                       

آغاز

بي گاهان

به غربت

به زماني که خود درنرسيده بود -

چنين زاده شدم در بيشه ي جانوران و سنگ،

و قلب ام

در خلا

تپيدن آغاز کرد.

گهواره ي تکرار را ترک گفتم

در سرزميني بي پرنده و بي بهار.

بي آن که با نخستين قدم هاي ناآزموده ي نوپائي ي خويش به راهي

دور رفته باشم.

نخستين سفرم

بازآمدن بود.

دوردست

اميدي نمي آموخت.

لرزان

بر پاهاي نو راه

رو در افق سوزان ايستادم.

دريافتم که بشارتي نيست

چرا که سرابي در ميانه بود.

نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي ماسه و

خار،

دوردست اميدي نمي آموخت.

دانستم که بشارتي نيست:

اين بي کرانه

زنداني چندان عظيم بود

که روح

از شرم ناتواني

در اشک

پنهان مي شد.

|*| توسط K1 |

چشمان سياه تو فريبت مي دهند اي جويندة بي گناه! تو مرا هيچ گاه در

ظلمات پيرامون من باز نتواني يافت؛ چرا كه در نگاه تو آتش

اشتيافي نيست.

|*| توسط K1 |

غنچه هاي ياس من امشب شكفته است. و ظلمتي كه باغ مرا بلعيده، از بوي

ياس ها معطر و خواب آور و خيال انگيز شده است.

با عطر ياس ها كه از سينة شب بر مي خيزد، بوسه هائي كه در سايه ربوده شده و

خوشبختي هائي كه تنها خواب آلودگي شب ناظر آن بوده است بيدار

مي شوند و با سمفوني دلپذير ياس و تاريكي جان مي گيرند.

و بوي تلخ سروها كه ضرب هاي آهنگ اندهزاي گورستاني است و به

يأس هاي بيدار لالاي مي گويد در سمفوني ياس و تاريكي مي چكد و

ميان آسمان بي ستاره و زمين خواب آلود، شب لجوج را از معجون عشق

و مرگ سرشار مي كند.

عشق، مگر امشب با شوهرش مرگ وعدة ديداري داشته است . . . و اينك،

دستادست و بالابال بر نسيم عبوس و مبهم شبانگاه پرسه مي زنند.

دلتنگي هاي بيهودة روز در سايه هاي شب دور و محو مي شوند و پچپچه شان،

چون ضربه هاي گيج و كشدار سنج، در آهنگ تلخ و شيرين تاريكي به

گوش مي آيد.

|*| توسط K1 |